برای دیدن این لیست جالب 23 نفره شما را به ادامه مطلب دعوت می کنم..
برای دیدن این لیست جالب 23 نفره شما را به ادامه مطلب دعوت می کنم..
برای دیدن این لیست جالب 23 نفره شما را به ادامه مطلب دعوت می کنم..
کاربران شبکه های اجتماعی با انتشار عکسی از ستاره پرتغالی تیم فوتبال “رئال مادرید” به همراه تابلویی با مضمون “لا اله الا الله محمد رسول الله”، اعلام کردند که وی با این کار اعتراض خود را به پخش فیلم توهین کننده به پیامبر اکرم (ص) نشان داده است.
به نقل از پایگاه اینترنتی روزنامه “الدیار” لبنان، در حالی که اعتراض های مردمی و رسمی به پخش فیلم آمریکایی توهین کننده به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) سراسر جهان را در بر گرفته، کاربران شبکه های اجتماعی از اعتراض ستاره پرتغالی باشگاه “رئال مادرید” اسپانیا نسبت به پخش این فیلم جنجالی خبر دادند.
کاربران “فیسبوک” با انتشار این عکس از بهترین بازیکن جهان در سال ۲۰۰۸ میلادی، اعلام کردند که ستاره پرتغالی قوهای سفید مادرید که یک مسیحی کاتولیک است، خواسته با این کار، اعتراض خود را به پخش فیلم آمریکایی توهین کننده به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) نشان دهد.
اگر به تعبیراتی که در آیات و روایات آمده است توجه کنیم به آثار پرداخت خمس بیشتر پی خواهیم برد بعضی جملات و کلماتی را که برای فلسفه خمس آمده فهرست وار مطرح می کنم.اما در ادامه مطلب
زندگینامه دکتر محمدرضا سنگری

سوره( نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ظــــــــــــــــــــــــــــــــ ررررررر)
ای کسانی که ایمان آوردید(1)و ای کسانی که اینترنت می روید(2)کسانی که به وبلاگ ها سرمی زنید(3)
بدانید نظر شما دل هایی را شاد خواهد کرد(4)پس کار نیکو انجام دهید (5) چرا که عاقبت به خیر شوید(6)
توی قصابی بودم که یه پیرزن
اومد تو و یه گوشه وایستاد
.....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو
گفت: ابرام آقا قربون دستت
پنج کیلو فیله گوساله بکش
عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن
فیله و جدا کردن اضافههاش
.....
همینجور که داشت کارشو میکرد
رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی
نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد
تومنی مچاله گذاشت تو ترازو
گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه
.....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی
کرد گفت: پُونصَد تُومَن
فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه
بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده
نِنه!
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون
رو میکند میذاشت برای پیره
زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده
بود همین جور که با موبایلش
بازی میکرد گفت: اینارو واسه
سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت:
سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من
این فیلهها رو هم با ناز
میخوره ..... سگ شما چجوری
اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه
..... شیکم گشنه سَنگم
مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله
سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو
برا بچههام میخام اّبگوشت
بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه
تیکه از گوشتای فیله رو
برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای
پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه
ایناره بره سَگِت نگرفته
بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ
نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون
طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت
و رفت.

آقای «ویلیام ماگریج» طراح صنعتی انگلیسی تبار که اولین کامپیوتر قابل حمل و تا شو را طراحی کرد، در سن 69 سالگی و در اثر عوارض سرطان، در سانفرانسیسکو درگذشت. او از سال 2010 مدیر موزه ملی طراحی (کوپر-هیوئیت) در نیویورک بود.
10 چیز که مانع 10 چیز دیگر است!
گاهی اوقات مهم ترین مانع دستیابی ما به خواسته هایمان دقیقا جلوی چشمانمان است اما به آن بی توجهیم . شاید هم چون همیشه جلوی چشممان است نمی بینیمش. اگر از زاویه جدید نگاه کنیم به قول معروف یک شبه می توانیم ره صد ساله برویم.
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند
اجلاس سران عدم تعهد

مطالب در ادامه مطلب
درس زندگى
در ادامه مطلب